قبولــــــــــــــــــــــــــه
من برای نزدیک شدن به تو
فقط معجزه دیدم و بس!
به بزرگواریت قسم
به صفای شبهای جمعهت که انگاری همه عالم
برای ازدست ندادنش میجنگند الا من، قسم
مطمئنم اگه 2 سال پیش همین موقع ها
دستم رو نگرفته بودی
معلوم نبود توی چه گردابی غرق شده بودم
اما حالا که دستم رو گرفتی
حالا که من میدونم تو هستی
بهم این جرات رو بده
که بتونم توی انتخابهام تو رو صدر قرار بدم
نه با فرار از بقیه
دوست دارم بتونم ازت دفاع کنم
از تو نه!
از عقایدم که ذره ذره بهم آموختی
اعتراف میکنم
هنوز خیلی مونده تا به اینجا برسم که
برای رسیدن به تو
میشه هر چیزی رو تحمل کرد
هم خودت میدونی چیه هم من!
میشه خودت یه جوری راهش رو بذاری جلوی پام
من دوست ندارم برم
ایندفعه فقط به خاطر تو
منتظر معجزهام!
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:29 عصر روز پنج شنبه 87 خرداد 23
داری بدجوری بهم حالی میکنی خیلی چیزا رو
آقای خدا!
این رسمش نیست ....
درسته از نخورده باید گرفت داد به خورده
مخصوصاً این جور جاها که مزه ش بدجوری بهت حال بده
اما.....
دلــــــــــــــــــــــــم
واقعاً برای دیدنت لک زده ....
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:23 عصر روز سه شنبه 87 خرداد 21
جمعیت هزار نفری همه سیاهپوش
بعضیا به احترام چادر خاکی مادر
سر ِشونههاشون رو
یا موهای سرشون رو
خاکی کرده بودند
مداح پشت بلندگو فریاد میزد
«فکر کن بینالحرمین مدینهای
بلند بگو یا زهرا(س)»
....
اونایی که باید بدونن،میدونن چی میکشم این جمله ها رو مینویسم ....
«مدینه همینه عزیز»
العجل یوسف زهرا(س)
این بغض مدینه منتظر ظهور شماست تا سیل اشک بشه بینالحرمین ....
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 3:18 عصر روز شنبه 87 خرداد 18
میدانم
میشنوی مرا
به وسعت بارها که صدایت زدهام
شاید بارها که تو مرا خواندهای و من شنیدهام!
دیشب تمامیت طلب شدم!
تو را برای خود ِ خود ِ خودم!
در خط به خط نوشتههایم تو بودی دیشب
بیشک!
به یمن تولد ِتن، پلی زدم به تو
شاید اینگونه کمتر خجل شوم از بارهایی که دستم را کشیدم از دستان پر مهرت
شاید اینگونه بتوانم چند لحظه ای چنگ بزنم
و تو را صدا بزنم
معتذراً نادما منکسراً مستقیلا مستغفراً مذنبا .....
نمیگویم لااجد مفراًمما کان منی
این روزها لبریزم از محبتهایت که مرا غرق کرده است در خود ....
دیشب با آرامش تو را شکر کردم برای تمام روزهای خوب امسال
روزهایی که بیشک تلخی سال قبل را کاملاً زدود
و به من فهماندی بارها و بارها
که هستی
همیـشـــــــــــــــــه
آمده ام تشکر کنم
سر به درگاه تو بگذارم
مانند تمام ان 7 روز که با دیدن کعبه
روی سنگهای سفید مسجدالحرام میافتادیم
و شکر میکردیم تو را
یااِلهی و رَبیّ لَکَ الحَمدُ وَ لَکَ الشُّـــکر
اَلحَمدُلله کَثیراً
حَمداًلله شُــــکراًلله
حَمداًلله شُـــکراًلله
حَمداًلله شُــــکراًلله
پ.ن. دیشب ساعت 1:30 بارها و بارها خواستم بهت بگویم امشب دلم هوای کربلا کرده است ... به خانوم میگویی؟
تفال زدم به حافظ
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشــــــی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه ســـــــــوخته
جامی به باده گوشــه محراب میزدم
....
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 12:51 عصر روز جمعه 87 خرداد 17
این روزها
تمام بغضهایم خلاصه میشود
در سکوتهای ممتد
که حتی سنگینیشان
آزار میدهد
گوشها را
....
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 7:5 عصر روز چهارشنبه 87 خرداد 15
من عشق را به نام تو آغاز کردم
انت السلام
و منک السلام
و الیک یرجع السلام . . .
این روزها منتظر سلامم ....
سلام درخواست بزرگی است ... به جواب ِسلام هم، محتاجم این روزها!
سلام ...
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:31 عصر روز جمعه 87 خرداد 10
انگار همین دیروز بود
همین دیروز بود که یکی از دوستام زنگ زد و گریه میکرد و میگفت مژده بده
میگفتم چی شده؟
میخندید، گریه میکرد
بعداز چند دقیقه گفت زنگ زدن 5 شنبه بری جلسه ی عمره!
و من توی خواب و بیداری مستانه ای غرق بودم که دوست نداشتم هیچ وقت بیدار بشم
و یک ماه بعد این خواب تعبیر شد وقتی پایین در خانه ی خدا وایستاده بودم پرده توی دستم بود و من مونده بودم که چطوری توی یک ماه این راه دور رو اومدم!
انگار تمام خواستههای قبل از سفر رو فراموش کرده بودم
و فقط نگاه میکردم و از شوق ....
و چقدر مهمون نوازند .....
من دوست داشتم تا ابد توی اون خواب شیرین غرق باشم اما انگار اون واقعیترین اتفاق دنیا بود!
نمیدونم قدر اون لحظه ها رو دونستم یا نه!
هرچند کرامت و لطف خدا اینقدر زیاد هست که اگه تمام عمر به شکرگزاری یه قسمت کوچک بپردازم تمومی نداره
اما یاد حرف عزیزی میوفتم که میگفت
خدا اگه بخشنده نباشه،نسبت به بنده هاش کرامت نداشته باشه،خدا نیست!
خدایا همه جوره شکرت ....
نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 10:47 صبح روز سه شنبه 87 خرداد 7