مفلسانیم و هوای دل و دلبر داریم - من از آن روز که در بند توام،آزادم






درباره نویسنده
مفلسانیم و هوای دل و دلبر داریم - من از آن روز که در بند توام،آزادم
م.رهــــــــــــا
ای که در این کوی قدم میزنی،روی توجه به حرم می نهی/ پای ز اول به سر خویش نه،‏خویش رها کن قدمی پیش نه... و حرم یعنی همین جا. ایمانگاه هر فراری، که هر کس و هر چیزی در آن امان امن الهیست. اینجا، ‏گریزگاه تمام ناگزیران است. هیچ کس را جواز تعقیب نیست. «و من دخله کان امنا»... اینجا حریم یارست و شیاطین اجازه ی ورود ندارند، ‏که در تراکم نزول فرشتگان جایی برای آنها نیست. هر چه هست خداست و هر که هست خدایی است. تو نیز، ‏اینجا در امانی، ‏از شیطان نفس و عفریت هوی و هوس. امان از «خود» در پناه «خدا». و اینک تویی!‏تثلیث «سکوت،‏اندیشه و عشق»، ‏سکوت در تحیر این جستجوی بی پایان و این یافتن بی سرانجام،‏ سکوت، ‏در ناخودآگاهی از خویش و اضطراب این لحظه های ناب انتظار. انتظار وصال و رسیدن،‏ اتصال به بینهایت بودن...... ««و کاش می شد هرگز خارج نشد از این احرام، که سراسر زندگی حرم امن الهی است.»»
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
قرعه کشی
دل را مجال نیست که از ذوق دم زند
راهی دیار یار
دل ز ما گوشه گرفت،ابروی دلدار کجاست؟
مفلسانیم و هوای دل و دلبر داریم
باد بهار مژده دیدار یار داد


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
مفلسانیم و هوای دل و دلبر داریم - من از آن روز که در بند توام،آزادم

آمار بازدید
بازدید کل :85321
بازدید امروز : 16
 RSS 

   

 
قبولــــــــــــــــــــــــــه
من برای نزدیک شدن به تو
فقط معجزه دیدم و بس!
به بزرگواریت قسم
به صفای شبهای جمعه‏ت که انگاری همه عالم
برای ازدست ندادنش میجنگند الا من، قسم
مطمئنم اگه 2 سال پیش همین موقع ها
دستم رو نگرفته بودی
معلوم نبود توی چه گردابی غرق شده بودم
اما حالا که دستم رو گرفتی
حالا که من میدونم تو هستی
بهم این جرات رو بده
که بتونم توی انتخابهام تو رو صدر قرار بدم
نه با فرار از بقیه
دوست دارم بتونم ازت دفاع کنم
از تو نه!
از عقایدم که ذره ذره بهم آموختی
 
اعتراف میکنم
هنوز خیلی مونده تا به اینجا برسم که
برای رسیدن به تو
میشه هر چیزی رو تحمل کرد
 
هم خودت میدونی چیه هم من!
میشه خودت یه جوری راهش رو بذاری جلوی پام
من دوست ندارم برم
ایندفعه فقط به خاطر تو
 
منتظر معجزه‏ام!


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:29 عصر روز پنج شنبه 87 خرداد 23


داری بدجوری بهم حالی میکنی خیلی چیزا رو
آقای خدا!
این رسمش نیست ....
درسته از نخورده باید گرفت داد به خورده
مخصوصا‏ً این جور جاها که مزه ش بدجوری بهت حال بده
اما.....
دلــــــــــــــــــــــــم
واقعاً برای دیدنت لک زده ....


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:23 عصر روز سه شنبه 87 خرداد 21

از کرم پا بر جبین ما بنه
جمعیت هزار نفری همه سیاهپوش
بعضیا به احترام چادر خاکی مادر
سر ِشونه‏هاشون رو
یا موهای سرشون رو
خاکی کرده بودند
مداح پشت بلندگو فریاد میزد
«فکر کن بین‏الحرمین مدینه‏ای
بلند بگو یا زهرا(س)»
....
اونایی که باید بدونن،میدونن چی میکشم این جمله ها رو مینویسم ....
«مدینه همینه عزیز»
 
العجل یوسف زهرا(س)
این بغض مدینه منتظر ظهور شماست تا سیل اشک بشه بین‏الحرمین ....


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 3:18 عصر روز شنبه 87 خرداد 18


میدانم
میشنوی مرا
به وسعت بارها که صدایت زده‏ام
شاید بارها که تو مرا خوانده‏ای و من شنیده‏ام!
 
دیشب تمامیت طلب شدم!
تو را برای خود ِ خود ِ خودم!
در خط به خط نوشته‏هایم تو بودی دیشب
بی‏شک!
به یمن تولد ِتن، پلی زدم به تو
شاید اینگونه کمتر خجل شوم از بارهایی که دستم را کشیدم از دستان پر مهرت
شاید اینگونه بتوانم چند لحظه ای چنگ بزنم
و تو را صدا بزنم
معتذرا‏ً نادما منکسراً ‏مستقیلا مستغفراً‏ مذنبا .....
نمیگویم لااجد مفراً‏مما کان منی
این روزها لبریزم از محبتهایت که مرا غرق کرده است در خود ....
دیشب با آرامش تو را شکر کردم برای تمام روزهای خوب امسال
روزهایی که بی‏شک تلخی سال قبل را کاملاً‏ زدود
و به من فهماندی بارها و بارها
که هستی
همیـشـــــــــــــــــه
 
آمده ام تشکر کنم
سر به درگاه تو بگذارم
مانند تمام ان 7 روز که با دیدن کعبه
روی سنگهای سفید مسجدالحرام میافتادیم
و شکر میکردیم تو را

یااِلهی و رَبیّ لَکَ الحَمدُ وَ لَکَ الشُّـــکر
                                       اَلحَمدُلله کَثیراً
حَمداً‏لله شُــــکراً‏لله
                  حَمداً‏لله شُـــکراً‏لله
                         حَمداً‏لله شُــــکراً‏لله

پ.ن. دیشب ساعت 1:30 بارها و بارها خواستم بهت بگویم امشب دلم هوای کربلا کرده است ... به خانوم میگویی؟
تفال زدم به حافظ
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشــــــی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه ســـــــــوخته
جامی به باده گوشــه محراب میزدم
....


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 12:51 عصر روز جمعه 87 خرداد 17

 
این روزها
تمام بغضهایم خلاصه میشود
                            در سکوتهای ممتد
که حتی سنگینیشان
                          آزار میدهد
                                      گوش‏ها را
....
 


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 7:5 عصر روز چهارشنبه 87 خرداد 15

 
من عشق را به نام تو آغاز کردم
 
انت السلام

          و منک السلام

                و الیک یرجع السلام . . .

 

این روزها منتظر سلامم ....

سلام درخواست بزرگی است ... به جواب ِسلام هم، محتاجم این روزها!

 

سلام ...

 



نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 9:31 عصر روز جمعه 87 خرداد 10


انگار همین دیروز بود
همین دیروز بود که یکی از دوستام زنگ زد و گریه میکرد و میگفت مژده بده
میگفتم چی شده؟
میخندید، گریه میکرد
بعداز چند دقیقه گفت زنگ زدن 5 شنبه بری جلسه ی عمره!
و من توی خواب و بیداری مستانه ای غرق بودم که دوست نداشتم هیچ وقت بیدار بشم
و یک ماه بعد این خواب تعبیر شد وقتی پایین در خانه ی خدا وایستاده بودم پرده توی دستم بود و من مونده بودم که چطوری توی یک ماه این راه دور رو اومدم!
انگار تمام خواسته‏های قبل از سفر رو فراموش کرده بودم
و فقط نگاه میکردم و از شوق ....
و چقدر مهمون نوازند .....
من دوست داشتم تا ابد توی اون خواب شیرین غرق باشم اما انگار اون واقعی‏ترین اتفاق دنیا بود!
نمیدونم قدر اون لحظه ها رو دونستم یا نه!
هرچند کرامت و لطف خدا اینقدر زیاد هست که اگه تمام عمر به شکرگزاری یه قسمت کوچک بپردازم تمومی نداره
اما یاد حرف عزیزی میوفتم که میگفت
خدا اگه بخشنده نباشه،‏نسبت به بنده هاش کرامت نداشته باشه،خدا نیست! 
خدایا همه جوره شکرت ....


نویسنده » م.رهــــــــــــا » ساعت 10:47 صبح روز سه شنبه 87 خرداد 7

<      1   2   3   4   5   >>   >